علی اصغرعلی اصغر، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره
سلماسلما، تا این لحظه: 8 سال و 6 ماه و 16 روز سن داره

علی شازده کوچولوم

...

سلام ما مانی تو این مدت که ننوشتم برات اتفاق خاصی نیافتاده و خدارو شکر همه چی خوبه ... عزیزم ماهم مثل همه هم وطنانمون بازی های تیم ملی کشورمون رو دنبال میکنیم و کلی هم هیجان زده خوشحال ناراحت و... میشیم شماهم واسه خودت یه پا والیبالیست شدی نگاه میکنی به تقلید پا میشی والیبال بازی میکنی عزیزم اگه علاقه داشته باشی منم دوست دارم تو آینده این رشته ورزشی رو ادامه بدی ... عشقم بعدا میام و این پست رو کامل میکنم فعلا ...
4 تير 1393

خردادماه شازده ما.....

سلام دردونه مامان خوبی خدارو شکر ایشالا که همه دوستامونم و نی نی های گلشون هم خوب باشن عزیزم این چند روزی که نبودیم خیلی دلم واسه نوشتن برات و دوستای عزیزم تنگ شده بود دوست جونا خیلی ممنون که بهمون سر زدین ... پسر نازم  از اول خرداد رفتیم خونه جدید و خدارو شکر  با کمک های مامان جونت و مادر جونت همون روز اول تقریبا بیشتر کارهامونو تموم کردیم و چند جایی که از قبل دعوت بودیم رو رفتیم و خوش گدراندیم یه شب رفتیم حنا بندون دوست مامان که شما هم همپای مامان نانای کردی... دو روز بعدش رفتیم تولد فرهان جون که اونجا هم کلی با بچه ها بازی کردین و اینم باید بگم که عزیزم مامانی خیلی بهت افتخار میکنه چون خیلی خیلی آروم و با ادب با ...
18 خرداد 1393

خبرای تازه.....

سلام گل ناز من ... مامانی از این روزامون برات که سخت در گیر کارهای خونه هستیم چون پس فردا اسباب کشی داریم و میریم یه خونه دیگه تو این دو سه روز کلی کمکم کردی و تا تونستی شیطونی کردی اون  اسباب بازی هایی رو که دیگه باهاشون بازی نمیکردی رو جمع کرده بودم تو شلوغی خونه که پیدا ش میکردی میگفتی اااااااااااااااااااااه مامان  پیدا کردم اینقدر ذوق میکردی که از دیدن که چیز نو ذوق نمیکنی .... تقریبا میشه گفت از این ور شهر میریم اون ور شهر (از الهیه به ابوریحان) امیدوارم زود به محیط اونجا هم عادت میکنیم آخه من زیاد حساس نیستم از یه طرفم چون پسرعمه بابایی اینا فقط چند تا خونه باهامون فاصله دارن خیالم راحته چون دوتا دختر د...
28 ارديبهشت 1393

این چند روزی که نبودیم....

سلام سلام به پسملی خودم که چند وقتی نتونستم وبلاگشو آپ کنم آخه داریم از همه روزهای بهار لذت میبریم و اکثرا بیرونیم جونم برات بگه تو این مدت که نبودیم دوبار رفتیم شهرستان خونه عمه بابایی و کلی خوش گذروندیم و با امیر علی جون بازی کردیم البته لازم به ذکره که امیر علی روز سوم عید به دنیا اومده بود ولی چون عکس ازش نداشتم نزاشته بودم ولی این سری تلافی کردم و کلی عکس ازتون گرفتم اینم مدرک... عزیزان ماشالا یادتون نره واسه سید کوچولو ما از سمت راست پسملی خودم لیانا جون امیرعلی جون و امیر حسین گل که داداشی امیر علی کوچولوه عمه جون بابایی داشت برامون نون محلی درست میکرد...
22 ارديبهشت 1393